داستان آفرینش

:: نویسنده: :: تاریخ انتشار :

داستان آفرینش

داستان کوتاه از فریده ترقی / بانوی هنرمند و نویسنده ساکن جزیره زیبای کیش

 

داستان آفرینش

و ندا آمد که در این بهشت، بخورید و بیاشامید، بگردید و لذت ببرید، همه چیز و همه جا مجاز است جز میوه یک درخت که در منتهی الیه جویباری زیبا، پشت تخته سنگی، دور از رفت و آمد و دسترس ، روییده ، مباد که نزدیکش شوید ، نگاهش کنید ، خوردنش ممنوع است!

بنگر! تا چشم کار می کند زیبایی است ، فرسنگ در فرسنگ درختان میوه ، انواع و اقسام ، همه مجاز ، همه گوارا ، جز یکی ، سیبی سرخ ، در آن یکه درخت کنج رود ، فقط همان!

آدم، خاضعانه، تسلیم، در کنار دیگر مخلوقات، سر بر سجده شکر می گذارد ، می گوید: ” مطیع فرمانم پروردگارم ، می پذیرم “

بی دغدغه ، بی چند و چون ، چون فرشته ای پاک در صف سجود کنندگان، ذهنش درگیر نمی شود، حتی برای لحظه ای، آسوده ، سیر ، سرخوش ، روی سبزه زاری به نرمی ابریشم، دراز می کشد ، گوش می سپرد به نغمه دل انگیز مرغان بهشتی، در سایه سار خنک و دلپذیر درختان نرم نرمک پلک هایش سنگین می شود و بخواب می رود. آن طرف تر حوا ، مبهوت فرمان ، به آهستگی، با یک بغل گل، خرامان، خود را به بالین آدم می رساند ،دو زانو می نشیند بالای سرش، زل می زند به نفس های آرام و مطمئنش، خطی از تفکر چین می اندازد به صورت زیبایش، کنجکاوانه، پاسخی به یک چرا ، مار گونه در فکر و قلبش می خزد، سمج، دیگر نه بوی خوش گلها نه آوای دل انگیز مرغان ، نه صدای نرم حرکت آب در بستری هموار ، نه سایه خنک درختان، نه سبد سبد میوه های بهشتی ، جذابیتی ندارد. تنها ، نگاه می کند به مسیری که او را به میوه ممنوعه می رساند ، شوق فهمیدن از یک سو و ترس نقض دستور از سویی، روح و روانش را درگیر می کند ، حسی جدید به قلبش می خزد ، دوست دارد بداند ، دوست دارد بشناسد، طاقت نمی آورد، برمی خیزد، نگاهی محتاطانه به پشت سر و اطرافش می اندازد، به راه می افتد.

و پروردگار عالم با لبخندی رندانه از گوشه چشم اشارتی می زند به فرشتگان که ببینید ،و بفهمید آنچه راکه من می دانستم و شما بی خبر بودید، چیزی که در هیچ کدام دیگر از آفریده هایم نمی توانید بیابید ، و فرشتگان با دلواپسی، ترسیده، چشم می دوزند به حوا ، و به نفس عصیان گرش ، ملتهب ، نگران.

حوا چپ چپ و زیر چشمی نگاهی به درخت می اندازد و نگاهی به سیبی سرخ که از شاخه بالای سرش آویزان است، در دسترس، نزدیک، به آهستگی، دست دراز می کند ، و در برابر چشمان حیرت زده خلقت، آن را می چیند، فرشتگان با هیاهو ، مضطربانه، رو برمی گردانند سمت پروردگار که با لبخندی تایید آمیز ، رضایت مند، نظاره می کند ، حوا سیب را در دستان خود می چرخاند ، خوشحال و ترسیده ، دوان خود را به شویش می رساند. در کنارش می نشیند تا برخیزد ، آدم با دیدن سیب، برافروخته می شود ،هوار می کشد ، شماتت می کند، اصرار که برگردد و آن را به پای همان درخت برگرداند ، حوا گامی به عقب بر می دارد ، لجوجانه سیب را در پشت خود مخفی می کند، سری به مخالفت می جنباند. و این اولین جدال آن دو هست. نگاه خشم گین آدم ، قطره اشکی بر چهره زیبای حوا می دواند، اولین اشک! قلب آدم از دیدنش به درد می آید ، اولین درد! پشیمان به قصد دلجویی نزدیک می شود، حوا با عشوه ای زنانه خود را در آغوش آدم جای می دهد و درخواست خود را عاشقانه در گوشش زمزمه می کند، می خواهد از آن میوه با هم بخورند، و فرشتگان حیرت زده دوباره باز به سوی پروردگار بر می گردند و لبخند خدا پهن تر می شود ، و تبریک می گوید. حضور خلقتی نو در دستگاه آفرینشش را! عصیانگر ، کنجکاو ، رند ، قابل هم صحبتی! و آدم اغوا شده و مست عشق، سیب را می گیرد و گاز می زند… و پروردگار عالم، مغرور موفقیت دست بر دست می کوبد که شد همان که می خواستم. حال چشمانتان را باز شد به هر چه قبلا توان دیدنش را نداشتید، و آدم بدست خود، خود را شعورمند می کند. و دنیا آغاز می شود. خیره سری ای می خواست این شروع که از اطاعت محض ساخته نبود.

 

داستان آفرینش نوشته فریده ترقی / داستان نویس نیشابوری و نویسنده مجموعه داستان عبور از نقطه تلاقی